تبليغاتX
حق و صبر


مورخ زمین شناس!


استاد ناصر بناکننده، بزرگترین مورخ ضد جعل و نابغه غیر یهودی قرن، در یادداشتی بس علمی و وزین، راز باستانی کشتی نوح را بطور ناگهانی پس از چند هزار سال کشف کردند! ایشان به یقین ثابت کردند که در قرن بیست و یکم، اثبات مطلق و بی تردید عدم حضور ساکنان چندصد قرن پیش، در گستره ای به عظمت کشور کنونی ترکیه، به یاری کامپیوتر و گوگل ساخته دست کفار، در کتابفروشی نیل نرسیده به میدان انقلاب ، به سادگی نوشیدن آب ممکن است. خواندنی تر از فرضیه بی شک اثبات شده ایشان، عدم درج نظرات مخالف، تحقیر کردن، و پاسخهای روشنگر استاد به خوانندگان و رهگذران کنجکاو وبلاگ اوست:

« نویسنده: ناصر پورپیرار جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت: ۱۸:۲۶
آقای submission. خیلی ببخشید چون روز تعطیل و مغازه ها بسته بود نتوانستم جز این چند دلیل جغرافیایی دو سه کیلو دلیل دیگر برای تان خریداری و بسته بندی کنم. ضمنا نمی دانستم به چه نوع دلایلی بیش تر اهمیت می دهید، گیاهی و یا شیمیایی! [...] آسوده خیال باشید آن اهالی کهن ترکیه که نوح را آزار می دادند، بر اثر آن طوفان تنبیه و نابود شدند و اعقابی به جای نگذارده اند!؟ »

اما اوج دانش استاد، اثبات هماهنگی و مطابقت جغرافیای زیستی قوم نوح، با کشور کنونی ترکیه، تنها با یاری یکی دو دلیل جغرافیایی است، چنانکه اهالی کهن ترکیه بطور تصادفی یک قوم، با همین مرزهای فعلی کشور مدرن ترکیه بوده اند اما چون نوح را آزار داده اند، خداوند بر اثر آن طوفان تنبیه و نابودشان کرده! به بیانی دیگر، چون جغرافیای کشور ترکیه کنونی، از فاصله ای بسیار بالا شبیه به کاسه ای غول آسا دیده می شود، پس نیروی الهی با استفاده از این گودی، این قوم پیامبر آزار را، به قول استاد، تنبیه و نابودشان کرده!




« این نقشه ی ترکیه است، با ثبت دیاگرامی از عوارض جغرافیایی و ارتفاعات. برای دست یابی به مقیاس بزرگ تر و واضح تر، می توانید به آدرس http://i37.tinypic.com/315z6gn.jpg رجوع کنید. در این جا چند ویژگی جغرافیایی را می توان تشخیص داد که شاید در جهان یگانه و بی بدیل شناخته شود. نخست این که به جز حاشیه ای کوچک در شمال و جنوب و مغرب، دیگر نقاط ترکیه بر ارتفاع قرار گرفته است، ارتفاعاتی که همچون کمربند و سدی تقریبا تمام خاک ترکیه را چون حلقه ای در بر گرفته و بخش مرکزی و پست آن را به کاسه ای غول آسا شبیه کرده است. در چنین موقعیت و ویژگی جغرافیایی، در صورتی که طوفان و ریزش باران به توصیف قرآن، چون تنوره های آب و به مدت طولانی صورت پذیرد، سراسر حوزه ای را که در تصویر به رنگ اخرایی می بینید، به سادگی در زیر آب پنهان خواهد کرد. »


حال معلوم نیست از نظر ایشان، چطور گستره ای به پهنای تقریبا تمام خاک ترکیه امروزی، هزاران سال پیش، فقط و فقط دربرگیرنده یک قوم بوده که بطور اتفاقی مرزهایشان منطبق با خاک ترکیه امروزی بوده، همگی ملتی واحد بوده و ممکن نبوده اقوامی مختلف بوده باشند، همگی آن افراد هم در نوح آزاری شریک بوده و رهگذران احتمالی کوهستان هم که شاید با الاغ و خورجین های باستانی‌شان از آنجا می‌گذشته اند، همگی میبایستی در طوفان نوح آزاری غرق می‌شده اند! جالب اینکه با وجود اثبات گهربار و زمین شناسانه محدوده دقیق گسترش سیل، استاد معلوم نکردند چطور بر اثر طوفان الهی، سیل اقیانوس‌ واری که کوهها را در برگرفته بوده و هزاران متر بالا آمده، حوزه گسترش آن بیشتر از مرزهای ترکیه امروزی نبوده. تازه چنین اقیانوسی از آب که کوه آرارات را غرق کرده و قوم نوح آزار را شسته و بتهایشان را با خود برده، نمی توانسته اقوام مجاور را بشوید و احتمالا تا اروپا همه چیز را نابود کند؟

« بدین ترتیب در این یادداشت و برای نخستین بار، هم از طریق اثبات توقف کامل هستی تاریخی در سرزمینی که امروز ترکیه می شناسیم و هم از مسیر مشاهدات عوارض و شرایط جغرافیایی، بی کم ترین تردید مدعی می شوم که ترکیه ی کنونی مکان وقوع طوفان نوح بوده است. »

یعنی وقوع طوفان و سیل تنها در آن محدوده و نه هیچ جای دیگری، بدون شک از سوی استاد اثبات شده، همگی ساکنان تنها همان کاسه جغرافیایی مستحق مجازات بوده و نیاز به تحقیق بیشتری نیست. خواندنی اینجاست که عوارض و شرایط جغرافیایی، برای اثبات عدم سکونت و هزار فرضیه پورپیراری دیگر، در مناطق باستانی ترکیه امروزی، نشانگر واقعیت نظریه بی چون و چرا اثبات شده استاد بناکننده هستند و قرار است شرایط دلخواه ایشان برای خالی از سکنه بودن جاهایی را برای هزاران سال بعد مهیا کنند، اما همین عوارض و شرایط در جاهای دیگر هدف او را دنبال نمی کنند، پس آنها را باید نادیده گرفت!

با این وجود، تشخیص رنگ قهوه‌ای مشخص کننده ارتقاع و بلندی، بجای لایه های ظخیم رسوبات رسی، اسباب تفریح بسیاری از خوانندگان پورپیرار را فراهم خواهد آورد. شاید پورپیرار تصور کرده گل و لای هشت هزار سال پیش ناشی از تنبیه و نابودی قوم نوح آزار، هنوز تازه است و برفهای اطراف آرارات را در نقشه (!)، نمک بازمانده این رسوب دانسته:



« در این تصویر اندکی بزرگ نمایی شده، به خوبی می توانید رسوبات ناشی از فروکش مقادیر عظیم آب را در محوطه های بسیار وسیعی از مرکز ترکیه ی امروز ببینید، این گونه لایه های ضخیم رسوبات رسی زمانی پدید می آید که حجم فراوانی از آب به مدت طولانی در محلی انباشته باشد. چنان که وجود دریاچه های متعدد در همان حوزه را می توان بقایای هنوز فروکش ناکرده ی آب حاصل از توفان نوح گرفت، زیرا برابر نمایش نقشه زیر، غالب نزدیک به تمامی این دریاچه ها به رودخانه ای متصل نیستند و منبع تغذیه ندارند! »

برای خوانندگان خشک مذهب و خرافاتی، که فریب ظاهر مذهبی نمای استاد را خورده و تاریخ را تنها از دکان وی خریداری کرده اند، شاید مسئله سیلاب عظیم باستانی، که در حداقل چندصد منبع تاریخی و علمی به آن اشاره شده، داستانی تازه باشد. بعید نیست این گروه داستان گیل‌گمش را هم نخوانده و منتظر باشند تا استاد چیزی از او بنویسد و شاید او را به پوریم متصل کند و داستان جعلی یهود بنامدش، ولی واقعیت اینست که نخستین بار و پیش از اسلام، خبر از سیلی عظیم و ویرانگر، بر لوح هایی در میانرودان در داستان معروف گیل‌گمش ثبت شده است. پس از آن داستان نیز برخی یافته های علمی و منابع معتبر، نشانه هایی فراوان از وقوع یک یا چند سیلاب عظیم باستانی را نشان دادند. برای نمونه، فسیل های ماهی و جانوران دریایی که در بلندی های لبنان یافت شده و می‌شوند. نمونه های دیگری از بلندی های آمریکای جنوبی، که ثابت می کنند آنجا عمق اقیانوس بوده.

جدا از این یافته ها، نظریه معروف آتلانتیس که برخی از محققین اش معتقدند که بر اثر سیلابی عظیم در حدود ده هزار سال پیش، نژادی از بشر کاملا محو شده، و بازهم بنابر نظریه ای، ساکنان آنجا به تبت و فلاتهای خاورمیانه آمده اند و تمدن کنونی بازمانده آتلانتیس و لموریا Lemuria یا سرزمین گمشده است. یا نظریه هلنا بلاواتسکی که اکنون پورپیرار پس از خواندن این متن، آنرا برای داستان بعدی اش جستجو خواهد کرد تا شاید بتواند از آن به نفع نظریات ساده انگارانه اش سود جوید. ماجرای سازندگان معابد آمریکای جنوبی را هم اضافه کنید که سازندگانشان، سخن از حادثه یا سیلابی باستانی کرده اند که مجبورشان کرده به آمریکای جنوبی سفر کنند. اتفاقا یکی از خوانندگان باریک بین هم پرسشهایی را در وبلاگ تازه بنایی شده استاد بناکننده مطرح کرده، با اینکه از شلاق محبت استاد در امان نمانده:

« نویسنده: آیدین یاشار، جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت: ۱۲:۲۵
استاد به یکی از خوانندگان وبلاگ تذکر داده بودند که در خصوص وقوع توفان نوح در حریم ترکیه کنونی موضع خود را اعلام کنید. پس لابد اعلام موضع مباح است و منجر به انواع پاسخهای کنایه آمیز از سوی خوانندگان نخواهد شد. البته این بحث شامل استاد نمیشود زیرا از ایشان چیزهای بسیار آموخته ایم و رسم است که استاد پرخاش هم بکند.
به گمان من (این یک نظریه قطعی نیست) توفان نوح در جائی اتفاق افتاده است که امروز دریای مدیترانه نامیده میشود و تمدنی که با توفان نوح از بین رفته است، زیر آبهای آن مدفون است. این حادثه در حافظه اقوام سامی به صورت ماجرای توفان نوح ثبت شده است که بعدا از طریق مسیحیت به اروپائیان رسیده ولی در اصل، حافظه اروپائیان آن را به صورت حادثه آتلانتیس ثبت کرده است، که از یونان گرفته شده است. دریای مدیترانه در واقع جلگه حاصلخیز و پستی بوده است که همواره در معرض سرازیر شدن آب دریای سیاه و اقیانوس اطلس از طریق دو گذرگاه خطرناک قرار داشته است که امروزه یکی از آنها تنگه بسفر و دیگری تنگه جبل الطارق نامیده میشود. در خصوص دریاچه های داخلی ترکیه که به رودخانه متصل نیست، این یک رویداد طبیعی در مناطق کوهستانی است. »


جمله پایانی این نوشته، به سادگی هرچه تمام تر، نظریه غلط پورپیرار را زیر سوال می برد، با اینکه او به یقین حتا یک خط هم درمورد فرضیات مربوط به سیلابهای باستانی نخوانده و این نوشته اخیرش گمراهی تاریخی او و فرضیه غلط شکل گیری دریاچه ها، و زمینهای گستره عظیمی به پهنای ترکیه را نمایان ساخته. او حتا از درک مقیاس و بزرگی چنین نقشه ای عاجز است، تا آنجا که خاک ترکیه از شرق به غرب را، همانند باغچه منزل اقوامش فرض کرده و بی توجه به صدها اقلیم نادیده در آن مقیاس، آن گستره را یکسره، رسوبات رسی با همان رنگ پنداشته، گویی شهرها و جنگلهای ترکیه همگی زیر آن رسوبات مدفون اند! در نهایت هم نظرهای متفاوت را بسان فردی مالیخولیایی، به قوم گرایی محکوم می کند:

« نویسنده:ناصر پورپیرار، جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت: ۱۳:۴۶
آقای یاشار. کامنت شما را از آن جهت نصب کردم تا دیگران ببینند قوم گرایی تا چه میزان بر عقل اندیشی اثر منفی می گذارد!!! کسی در ضمن مطالب خصوصی دیگر پیام زیر را در وبلاگ گذارده بود که به نظر آشنایی با آن مفید به نظر می رسد. باید دید که ارامنه با چورچ اورول چه کرده اند؟!! Trust a snake before a Jew and a Jew before a Greek, but don't trust an Armenian »


گمان نکنم چنین قلم هرزه ای، که همه توانش را برای بزرگنمایی پوریم و کوبیدن بر طبل ذلت و نفرت و چاقوکشی در سطح ملی گماشته، توان داشته باشد با ادبیات اینچنینی، مشکلی از مردم رنج کشیده شرق میانه را بگشاید. هرچند که نوشتارش را با زبانبازی ممتازی همانند دستفروشان دوره گرد، با چنین شعارهای کهنه و تکراری مزین کند، اینگونه شعارها را پورپیرار آنقدر تکرار کرده که دیگر بدرد بالای نوشته هاش هم نمی خورند، این حرفهای تکراری قدیمی شده و با وجود اینترنت، دکان استاد ناصر بناکننده می رود که بسته شود:

« بدون شک اگر در باطن آشکار و پنهان کسی هنوز اعتماد به صحت و ضرورت بررسی تاریخ باستان و کهن این حوزه و بل جهان، بر اساس قتل عام پوریم به کمال جای نگرفته باشد، شاید یادداشت های بعد او را به سرخورده ی عصبی بی کنترلی بدل کند که تمام امکانات عوام فریبی را از دست رفته و دکان و مکان داد و ستد تاریخ به شیوه اورشلیمی را تخریب شده می یابد. »

و بازهم گمان نکنم با وجود چنین اشتباه های فاحشی، جز همان یکی دونفر اطرافیان استاد جاعل، کسی با خواندن گزارشهای علمی تخیلی استاد، به سرخورده ای عصبی تبدیل شود و بخواهد با این داستانهای مبتنی بر خشت های کج پورپیراری، چیزی بیآموزد. داستان طوفان نوح و توصیف قرآن از آن ماجرا، هر چه باشد، کوچکترین ربطی به ناصر پورپیرار و دکانش ندارد و تلاش او برای چسباندن این قضیه به دکان زبانبازی به ظاهر روشنگری و بنیان اندیشی سبکسرانه‌اش، تنها اسباب تفریح خوانندگان باریک بین را فراهم خواهم کرد. منتظر خواهیم ماند تا استاد بناکننده، در نوشتار بعدی، این غلطهای فاحش را به گونه ای، ماله کشی کند، و به نحوی نظرات مخالف را، به ضدیت با قرآن محکوم کند!




** ویرایش**:
طبق پیش‌بینی، ناصر پورپیرار در نظرات سایتش به توجیه اشتباه خود پرداخته، پس از آنکه یکی از خوانندگان او را سراسیمه آگاه ساخته. اما چون دیگر فرصتی برای پس گرفتن اشتباه ندارد، سعی کرده با یک پله عقب نشینی، رنگ قهوه ای را توجیه و توصیف کند. اما ایشان در خلال این توجیه دوباره مرتکب اشتباه شدند: چون بلند ترین ارتفاع آنجا ۵۰۰۰ متر است، پس آب بخاطر وجود در ارتفاع ۱۸۰۰ متری، همانند حوضی (!) از آن محدوده خارج نشده. به عبارت ساده تر: آبهای خروشان طوفان نوح، به احترام ارتفاع ۵۰۰۰ متری، از محدوده ها و گذرگاههای خود خارج نشده‌اند، تا پورپیرار با این نظر بی‌پایه دیگ اندر دیگ‌، غلط اندر غلط خود را توجیه کند! اما استاد هنوز معلوم نکردند چطور سیلابی با آن ارتفاع، فقط شامل همان محدوده بوده:



یکشنبه 30 تیر1387 ساعت: 8:7 توسط:ناصر پورپیرار
آقای مجتبی. در قسمت زیرین سمت راست نقشه ی ترکیه یک نوار نمایش ارتفاع بر حسب تلورانس رنگ است که بخش مرتفع آن سرزمین را از 500 تا 2000 متر طبقه بندی می کند. بخش های اخرایی آن در حد فاصل 500 تا 1000 متر و انباشته از رسوبات رسی و بخش های بلند تر، از 1000 تا 2000 متر قهوه ای و از 2000 متر به بالا به رنگ خاکستری و سفید است. جالب ترین مطلبی که صحت یافته های مرا در باره ی آن طوفان تایید می کند، این که کشتی در ارتفاع 1800 متری کوه آرارات یافت شده گرچه بلندای آن کوه بیش از 5000 متر است. این مطلب اثبات می کند که سطح آب در آن طوفان از مقیاس تراز متوسط کوه های ترکیه بالاتر نبوده است. گمان نمی کنم درک این مطالب به عقل و استعداد ویژه ای نیاز داشته باشد.



+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 0:47 |

نقد منطق کینه توزان


یکی از خوانندگان وبلاگ، با نام نمونه، این نوشته را در پاسخ یاوه نویسی های بیمار گونه پورپیرار درباره زبان فارسی نوشته و به راستی بنای کج نوشته استاد جاعل، ناصر بناکننده را، با همین نوشتار توانمند در هم شکسته. با سپاس از ایشان برای این شاهکار، که براستی پاسخی دندانشکن است به کینه توزی و نفرت ناصر بناکننده، نسبت به زبان فارسی:



بدین ترتیب بدترین صورت و فرمت قضیه این است که زمان سرودن دیوان شاه نامه را به قرن چهارم هجری بکشانیم، آن گاه به صراحت اعتراف و سندی فراهم کرده ایم که نشان می دهد این زبان فارسی چون قند، که تا بنگاله می برده اند و شاید هم از بنگاله آورده باشند، از فرط خشکی ریشه، در طول ده قرن نتوانسته است واژه ای بر ۱۵۰۰ لغت شاه نامه بیافزاید، زیرا اگر به طور مثال بگویید قدرت، در پلک برهم زدنی، اقتدار و مقتدر و قادر را برای برداشت های بعد در اختیار می گیرید، و لی اگر به جای قدرت گفتید توانایی، ادامه بنای بیان را باید با همان تک خشت بالا برید و چون خردمندان، این بته مردگی محض و دراز مدت را طبیعی نمی دانند، پس آبرومندانه تر این که سرودن شاه نامه را از عهد قاجار، که زمان عرض اندام و حکم روایی واقعی این زبان است، به دورتر نبریم.



اولا معادل فارسی قدرت "توان" است و نه "توانایی"، پرفسور زبان شناس ما حتی الفبای زبان فارسی را هم نمی داند، ولی در برابر نوچه های دست آموز خودش، دهانی گشادتر از دروازه شهر دارد!


دوما از ریشه "توان" می توان به راحتی کلمه "توانمندی" را بجای "اقتدار"، "توانمند" را بجای "مقتدر" و "توانا" را بجای "قادر" بکار برد. اینکه این کلمه ها امروزه گاهی در به معنی دیگری بکار می روند، ربطی به ضعف زبان فارسی ندارد و در مورد هر زبان دیگری هم صادق است. مثلا نزدیک به پانصد ششصد سال پیش کلمه عربی "مزخرف" در معنی اصلیش، یعنی هر چیزی که به جواهر مزین شده باشد بکار می رفت، ولی امروزه حداقل ما فارسی زبانها این کلمه را در مورد حرف بی ربط و چرند و پرند بکار می بریم، مثلا در مورد نوشته های پورپیرار!!!


پورپیرار آنقدر از این گندکاریها بالا آورده که دیگر خودش هم گوشی دستش آمده. او که ادعای زبانشناسی می کند و عربی را برترین زبان دنیا می داند، یکبار نوشته بود که در فارسی کلمه ای برای پاستوریزه نداریم، در حالی که در عربی کلمه "مُبَستَر" برای این کلمه وجود دارد، که از ریشه "ستر" گرفته شده است. پروفسور بی سواد نمی داند که "سَ تَ رَ" ریشه ثلاثی مجرد کلماتی مثل "استتار"، "مستور"، "ساتر"، " مستتر" و غیره است. البته در زبانی عربی ریشه های رباعی هم داریم، ولی "مُبَستَر" از این ریشه نیست و اصولا کلمه ای بنام "بستر" که صفت "مُبَستَر" از آن ساخته بشود، وجود ندارد! مُبَستَر" از کلمه "بَستُر" ساخته شده است که یک مصدر جعلی و عربی شده کلمه "پاستور" است.

درجه بی سوادی پروفسور را می بینید؟ آیا چنین کسی ارزش اینرا دارد که از طرف استادان زبانشناسی و تاریخ و باستانشناسی نقد بشود؟

البته استادان رشته های نامبرده حاضرند با ایشان به مناظره بپردازند، به شرطی که:
/ یکدوره زبان فارسی یاد بگیرد،
/یکدوره زبان عربی بیاموزد،
/مدرک دانشگاهی در زبانهای باستانی ارائه کند،
/پای نظراتش بایستد و هر لحظه تئوری تازه ای که ناسخ تئوریهای قبلی خودش باشد ارائه نکند (مثلا یکبار نتایج پوریم را دوازده قرن سکوت و یکبار بیست و دو قرن سکوت نداند، یا اگر نظرش عوض می شود، حداقل نظرات قبلی خودش را کتبا اصلاح کند)


+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 0:0 |

ناصر پورپیرار، رسول جعلی!

حقیقتی که در خاطرات نورالدین کیانوری از سوی اندک خوانندگان ساده‌انگار و سطحی ناصر بناکننده نادیده گرفته شده، پرووکاتور و شارلاتان نامیده شدن این مورخ‌نما توسط اوست. تقریبا هیچکس به این بخش از خاطرات خادم ارشد شوروی سابق توجه نکرده، با وجود اینکه کیانوری مهمترین مهره کمونیست ها در ایران بوده و مقامات بالای اتحاد جماهیر شوروی هدایت چندین ساله حزب توده را به او سپرده بودند. او آدمی معمولی نبوده و با تجربه بسیارش به این حقیقت دست یافته که پورپیرار یا دیوانه، و یا پرووکاتور است، و اینرا هم بی‌شک به دستور دهنده‌اش گزارش کرده. با این وجود، معنای پرووکاتور هرچه باشد، یکی‌اش تحریک کردن جمع با هدف اغتشاش، فتنه و تخریب، در راستای منافع گروه یا سازمانی خاص است. علاوه بر این و با وجود همه این دانسته‌ها، برای فردی که زمانی انبوه نشریات حزب توده را چاپ می کرده، پس از نابودی حزب توده، برگزیدن رییسی جدید با هدف ایجاد تحریک و فتنه ای تازه، نمی بایستی کار سختی بوده باشد. این گمانه خود به روشنی معلوم می کند چرا ناصر بناکننده دست به تحریک و تخریب این و آن می زند و نقش رسولی روشنگر با چهره‌ای معصوم را بازی می کند.


تعجب برانگیزتر اینکه برای برخی خوانندگان وبلاگ، دانستن نام هکر و اینکه او سیبیلو است یا ریشو، خانم است یا آقا، مهمتر از تغییر نام ناصر بناکننده به ناصر پورپیرار است. تقریبا هیچ کس نپرسیده چرا این فرد نامش را عوض کرده و چرا ناگهان پس از انقلاب با افول بخت جماعت خادم شوروی، بجای رفیق، عنوان ناریا، نارینا و رسول را برای خود برگزیده. اصلا چه لزومی دارد آنکه داعیه حق و صبر دارد و صبح تا شام یهودیان را متهم به جعل می کند، خودش با عناوین جعلی اینور و آنور پیام بگذارد و کینه توزانه ناقدانش را حقیر و خوار کند، و یا به این و آن حمله کند؟ آیا حق به چنین رسولی نیاز دارد:

Image and video hosting by TinyPic
تصویر بخشی از پیام ارسالی ناصر پورپیرار، با هدف تبلیغ برای خودش، با هویت جعلی رسول! 

"مردک خالی بند مهمل گو. بالاخره مجبورت كرديم كه گورتو گم كنی و بری باز يه جای ديگه و مثل فواحش با يه اسم ديگه دكونتو پهن كنی. پیشنهاد میكنم این دفعه اسمتو بذار پری خوشگله. اون ممه رو لولو برد. یادت باشه همون جور كه استاد بزرگ پورپيرار كل دكون اون ايران شناسی يهودی را برچيد ..."


این تکه متن را شاید بتوان مودبانه ترین نوشته ارسال شده از سوی این فرد ناشناس دانست که در انجمنهای پیشین پرشین تاک با عنوان جعلی رسول، به جای نصیحت و هدایت، به حقیر کردن و ناسزاگویی به کاربران مشغول بود و صندوق پیامهاش سرشار بود از خشم و کینه این و آن. برای کاربران قدیمی پرشین تاک، این فرد بسیار آشنا، کسی نیست جز ناصر پورپیرار. اشتباه پورپیرار این بود که پس از ساخت این هویت جعلی، به استفاده از ایمیل آدرس جعلی ادامه داد و هنوز هم ایمیل های ارسالی به این آدرس زیر، به دست استاد خواهند رسید:


Image and video hosting by TinyPic
تصویر صفحه مشخصات گرداننده هویت جعلی، با آدرس ایمیل استاد ناصر پورپیرار!


و اما اشباه دوم استاد، نادانی‌اش در انتخاب کلمه رمز برای این هویت جعلی بود. تقریبا هر ناقص العقلی می داند که کلمه رمز در اینترنت نباید درست مانند نام کاربری باشد. با این اشتباه، که به درستی نشانگر اقتدار حق، در نمایاندن جاعلان و تبلیغاتچی‌های شیرین سخن در هر زمانی است، صندوق پیامهای این استاد جاعل و ده‌ها و صدها پیام خشمی که از سوی کاربرای حقیر شده در پاسخ این رسول دروغین ثبت شده بود، گشوده شد:

Image and video hosting by TinyPic
تصویر پاسخ یکی از خوانندگان، در نقد هرز نوشته های شخصیت جعلی


با بررسی محتوای متن بسیاری از پیامهای استاد روشن شد که بناکننده، برای تبلیغ خود و کتابهاش، شروع کرده به تبلیغ برای استادی بنام پورپیرار، به قیمت ناسزاگویی و تحقیر هر جنبنده‌ای در اینترنت، با هدف تحریک این و آن، در پناه هویت جعلی رسول! باید گفت که ممکن نیست فرد دیگری از این آدرس استفاده کرده باشد، چون پیامهای تایید و غیره این انجمن به صندوق پستی اصلی قید شده فرستاده شده‌اند و در صورت استفاده نفر سومی، پورپیرار حتما از این شخصیت جعلی آگاهی داشته، همانطور که هنوز هم چند هویت و وبلاگ جعلی شخصی و همکار هم دارد و همچنان این آدرس را به دوستان بنیاد اندیش سبکسرش می دهد. با وجود این خصوصیات، به درستی معلوم نیست هدف واقعی او چیست. ارباب و دستوری جدید، یا عقده و خشم ناشی از حادثه‌ای در زندگی غیر حرفه‌ایش که ناگهان باعث شده این تبلیغاتچی بد اخلاق حزب توده اینگونه تیشه به تاریخ تکه پاره ایران زند و جماعت سطحی خرافاتی را، هرچند برای تاریخ مصرفی کوتاه، دور خود جمع کند. حقیقت اینست که او نمی تواند گونه دیگری باشد، پورپیرار ذاتا کینه توز و فتنه جوست و برای تحریک و ایجاد آشوب هر موجودی را تحقیر خواهد کرد، آنهم پیامبرگونه، در شکل و شمایل رسولی روشنگر:


چهارشنبه ۲۲ خرداد۱۳۸۷ ساعت: ۱۳:۱۸ توسط:ناصر پورپیرار
آقای محمد خواه. با به کارگیری هر نوع روش نادرست جدا مخالفم[!]. آن ها با توسل به سرقت و نیز فحاشی از دهان گشادشان، خشم خود را نسبت به انتشار حقیقت و فرهنگ اورشلیمی خود را به نمایش گذارده اند و ظرایف پنهان مانده ی چندی را بر اهل نظر در این ماجرا روشن کردند. این یک پیام جدی است که همراهان این وبلاگ و دوستان بنیان اندیش نباید به هیچ سایت و وبلاگ مخالف با قصد مدافعه و گفت و گو وارد شوند، زیرا اگر عقل و منطق بر دشمنان این مباحث تاثیر می گذارد، یک بار دیدن مستند تختگاه هیچ کس و خواندن یکی از این یادداشت ها برای هدایت شان کافی بود. ما با یهودیان جاعل و بی فرهنگ و فاقد شرفی مواجهیم که ماهیت تاریخی و نحوه ی کارکردشان را می شناسیم. تبادل اندیشه با این گروه چنان که قرآن می فرماید بی فایده است. امیدوارم این توصیه جدی گرفته شود.


به عبارتی ساده تر، شاگردان بنیان اندیش مکتب استاد جاعل، از نظر ایشان توانایی نظر دادن و مباحثه ندارند و استاد مجبور شده برای توقف گفتگوی یاران فرهیخته و بنیان اندیش دست به دامان دستورات قرآنی شود! به عبارتی بازهم ساده تر، اصولا همه وبلاگها یا افرادی که خلاف نظر استاد را منعکس کنند، یهودی جاعل و بی فرهنگ و فاقد شرف اند، و ممکن نیست جز اینها فرد دیگری استاد را نقد کند!

و چه سست است خانه عنکبوت.


+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 0:39 |
مشتی خاک بر دهان یاوه گو

در وبلاگ تازه ای که ناصر بناکننده با یاری یکی دونفر از نوجوانان کم تجربه و متعصب بنایی کرده، فردی بنام ضد آنوس یکی دو مطلب در پاسخ من نوشته. به دلایلی به نظر می‌رسد همه آن نوشته ها کار خود ناصر بناکننده باشند. شاید شرم از مهم جلوه دادن اخراج کنندگانش از این وبلاگ، از یک سوی، همچنین آتش خشم ناشی از پراکنده شدن یاران اندکش - که چون مورچگانی که آب بر لانه شان ریخته شده باشد، نمی دانند در کدام وبلاگ استاد به فحاشی بپردازند - از سوی دیگر، او را مجبور کرده تا چهره ناسزا گوی خود را، در نوشتاری با عنوان ناشیانه سند حماقت، اینگونه نمایش دهد:

نویسنده: ضد آنوس - ۱ ، دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷ ساعت: ۱۵:۲۶
«نیمه ساخته بودن معبد سلیمان، یا ناتمام ماندن جاهایی در تخت جمشید، با بدبینی و عقده گشایی تفسیر نمی شوند. »

همه در آن مستند ديدند كه ناتمامي قسمتهاي مختلف تخت جمشيد تا چه حد بود ، و عبارت « ناتمام ماندن جاهایی در تخت جمشید » تنها آرزويي بس بزرگ براي باستان پرستان است كه اي كاش تنها جاهايي از آن ناتمام بود .


پاسخ:
با اینکه پاسخ ابلهان خاموشی ست، بقدری نظر استاد در یکی از کلیپ های ضد تخت جمشید، ابلهانه و مسخره بود که لازم می دانم در اینجا آنرا شرح دهم. استاد فرمود: «بعضی از گلهای لوتوس و بخشها نیمه کاره است، این خودش ثابت می کند که کارگران را در هنگام کار کشته اند! در کجای جهای کارگران بخشی از بنا را نیمه کاره رها می‌کنند؟ کار را معمولا تمام می کنند.» تصور نمی‌کنم بیش از این به سندی برای اثبات بدبینی و جهالت مرکب ناصر بناکننده نیاز باشد، کافی است سخن گهربار استاد را همانند یک معادله ریاضی بررسی کنیم:

بخشی از بنا نیمه کاره است => بنابراین سازندگانش را کشته اند

یعنی ساختمان نیمه کاره در هرجای جهان که دیده شد، از جمله ساختمان موجود در خیابان ولی عصر بالاتر از میرداماد، سازندگانش توسط عده ای باید کشته شده باشند. از این کینه توزانه تر، نادیده گرفتن هزاران احتمال محتمل دیگر است که رخ ندادنشان، بطور یقین و «۱۰۰ %» توسط استاد رد شده و هرکسی خلافش را گفت، به شلاق محبت استاد دموکراسی، یعنی ناصر بناکننده، دچار می شود.

برای آخرین بار، برای توضیح به همه این جماعت مازوخیست که پورپیرار را استاد خطاب می کنند، می نویسم، ناتمام بودن جاهایی در تخت جمشید ممکن است هزار علت داشته باشد، برای مثال زلزله، حمله دشمن، تغییر سیاست شاه، و یا هر چیز دیگری، با این حال تخت جمشید محل حکومت و زیست شاه نبوده بلکه مجموعه ای برای نمایش قدرت ملی ایران بوده و قرار نیست روی محل حکومت شاه تصویر عربی که شتر به هدیه آورده نقاشی کنند. ابلهانه ترین علت و یا شاید آخرین احتمال در ریاضیات برای ناتمام بودن چند گل لوتوس، می تواند کشتن بنایانی بوده باشد که اصلا معلوم نیست چرا باید با یهودیانی که تازه از اسارت بابل آزاد شده باشند، دشمنی تا حد مرگ داشته باشند!

نظر خود را بنویسید، مطمئن باشید سانسور نخواهد شد.


 
+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 23:43 |
برای آگاهی دوستان، بنابر درخواست خوانندگان استاد مدعی حق.


از نظرهای سانسور شده جماعت ساپورتچی ناصر بناکننده، توسط او:

نویسنده: مجتبی، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت، ساعت: ۱۱:۲۷
آقای پورپیرار
لااقل نامه مرا در وبلاگتان می گذاشتید که دلمان خوش باشد که انتقاد پذیر هستید و از طرفی بقیه نظر بدهند که من چقدر عامی هستم. نه این که بقیه بدون خواندن مطالب بنده جواب شما را بخوانند و قضاوت دیگری کنند. من اشتباه خود را می پذیرم که دلیلش فراموشی بود. ولی مطرح کردن این اشتباه در جواب بنده و ربط آن به عامیگری(که مطمئن نیستم معنی دقیقش را بدانید) مثل این است که من به جای پاسخ دادن به جوابیه شما بگویم:"آقا شما که در همین جوابیه کلمه "جانش" را به شکل "جان اش" نوشته ای که مربوط به کلاس اول ابتدایی است چرا اصلا اظهار نظر می کنی!! برو سر کلاس اول بنشین!!" می بینید چقدر غیر منطقی است و احتمالا به شما فشار می آید!
اولا همانطور که در نامه ام نوشتم شما حرف هر کس را که قبول ندارید اول خودش را خراب می کنید بعد جوابش را می دهید که در مورد من فقط اولی اتفاق افتاد که متهم به "پریشان نویسی" و " عامیگری" شده ام بدون اینکه به موارد مطروحه در نامه جوابی داده شده باشد.
ثانیا بنده در برابر حقیقت دست و پای خود را گم نکرده ام که اتفاقا اکثر حرفهای شما را که حقیقت می پندارید قبول دارم.ظاهرا مطلب را بد گرفته اید!من فقط شما را به رعایت اخلاق در نویسندگی و به خرج دادن سیاست در ارائه نظراتتان برای ایجاد مقبولیت بیشتر توصیه کردم.
ثالثا من لایق هر چه که شما می گویید. شما که جز خواص هستید و اصلا پریشان نمی نویسید یک بار دیگر نامه مرا بخواند به موارد مندرج در آن بدون عصبانیت و تهمت زدن و به شکل مستدل فقط پاسخ دهید. در ضمن اول نامه را به طور کامل در وبلاگ درج کنید سپس جواب دهید تا دوباره قضاوت یکطرفه نشود.
با تشکر


اکنون قضاوت با خود شما. ناصر پورپیرار که هخامنشیان را به بی عدالتی محکوم می کند، اینگونه با شاگرد خودش که زحمت فیلمبرداری ویدیو کلیپ تخت جمشید را متحمل شده، مجتبی غفوری، برخورد می کند. اینست معنای حق و صبری که استاد شبانه روز آنرا اینسوی و آنسوی جار می زند؟

 
+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 21:45 |

پاسخ به نوشته های دوستان و دشمنان.

نویسنده: سهند، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۸:۲۶ بامداد
حرامزاده های مغز پوسیده: این کارهای کودکانه تان بهترین سند ضعف شما ست والا شمائی که پشتوانه امپراتوری ۲۵۰۰ ساله را پست سرتان دارید و هشتاد سال است که با صرف بیلیون ها دلار تبلیغات می کنید چرا از نوشته های یه سایت اینهمه واهمه دارید؟ اگر فکر می کنید که نویسنده این سایت دروغ پراکنی می کند ایا این به نفع شما نیست که این "دروغگو" را به حال خویش بگذارید که مردم بهتر به شناسندش؟ پس معلوم است که خودتان هم بهتر از همه می دانید که از زیر این سیل دروغ بر افکن زنده بیرون نخواهید آمد. از احمقی تان خیلی خوشم آمد.

پاسخ:
جناب سهند، سپاس از شما برای این همه فرهیختگی. مگر ما دست و پای این روشنفکر "دروغگو" شما را بسته ایم که می گویی او را به حال خودش رها کنیم؟ پورپیرار آزاد است و هنوز هم دارد با خشک مغزی و یکدنگی بی سابقه ای هنر نمایی می کند. "استاد" در واپسین تحقیقاتش دست به جیب شده و با کمک مالی "موسسه احرار" شیراز و یک سری دانشجوی سرگشته مشهدی، که از نبود وسایل و موقعیت شایسته و بایسته تحصیلی رنج می برند، از سر بیکاری با ساخت ویدیو کلیپ، به تخت جمشید حمله ور شده اند. از احمقی یا دانایی کسی خوشحال نباش، به ریش آنهایی بخند که "نظریه" خود را "اصل و قانون" می پندارند و بر پایه آن خود را موظف به گستاخی و دشنام گویی می دانند. از آن بدتر، در قالب مذهبی ادای امامان را بازی می کنند. نظرت چیست؟

نویسنده: sadegh، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۹:۱ بامداد
این اوج ضعف، تناقض ،حقارت و تهیدستی شما را می رساند اگر شما راست میگوید وقصد دارید تناقضات استاد پور پیرار را آشکار کنید که البته این نیز خواسته و آرزوی ماست وبلاگی مستقل و آبرومند با عناوین واسامی و تصویر ی حقیقی از خود بر پا کنید و بصورت مستدل ،محکم و با دلیل و مدرک تنقاضات ادعایی استاد پورپیرار را در صورت بودن آشکار کنید . اما با این حرکت شما ثابت می شود که ایشان بر حق وشما باطل هستید چرا که نه تنها تناقضات نظریات وی را آشکار نکردید بلکه مشتی تهمت و انگ به وی چسپانده وبا حرکتی ناجوانمردانه وبلاگ وی را بطور موقت مسدود نمودید شما حاضرید به هر قیمت که شده این قلم را شکسته واین اندیشه را خاموش کنید [.... ] درآخر از سخنان استاد پورپیرار وام میگیرم وبه شما میگویم شاید بتوانید از سرعت این سیل حقیقت کمی بکاهید اما جلوی آنرا نمی توانید بگیرید
البته نمی دانم این پیغام را نیز مانند انبوه پیغام های دیگری که نشان نداده اید حذف خواهید کرد یا خیر؟
یا حق

پاسخ:
صادق گرامی، این عدم دانش فنی و تهیدستی فرهنگی پورپیراریان را می رساند. شما سند استاد بودن پورپیرار را اول بیاور. استادت پورپیرار حتا نوشته های نوچه‌های خود را هم تایید نمی کند، چه رسد به پاسخ نقد دیگران. کاش همراه من بخش "نظرات تایید نشده" وبلاگ این به اصطلاح استادت را می دیدی، تا می فهمیدی چطور شاگردان و تلمیذان این نادان استاد، با نوشته هایی مملو از ترس و وحشت، پرسش کنان علت تایید نشدن نظرات خود را جویا می شدند. "یاشار آیدین" که برای استاد هوستینگ وب تهیه کرده، "اتفاق" و احرار شیراز که پول برای ویدیو کلیپ ضد ایرانی داده اند، هیچکدام از شلاق محبت استاد در امان نبوده اند. معلوم نیست این جماعت مازوخیست چطور ایشان را استاد صدا می زنند با اینکه بسیاری از نظرهای ایشان در وبلاگ این نادان مرد تایید نشده باقی مانده. سخن از نقد مستدل بمیان آوردی، نوشته های داریوش کیانی را که پاسخ دادید، بیا با همدیدگر بحث کنیم. بعد اینطرف و آنطرف سخن از دلیل و مدرک و سند بیاورید. نظریه را نمی توان اصل دانست. آخرین بار بخاطر می آورم چطور این نادان مرد درباره دروغین بودن لباس برجای مانده از عهد ساسانی در موزه پاریس سخنوری کرده بود و نظریه آیه گونه صادر کرده بود. با مقایسه نشان سیمرغ بر صدها شیئ بازمانده از دوره ساسانی، نقش لباس خسرو پرویز بر طاق بستان و نقاشی یافته شده دیوار افراسیاب در سمرقند و یکسان بودن همه شان، بخاطر وجود نشان سیمرغ، پورپیرار سکوت اختیار کرد. پورپیرار توان پاسخگویی به نقد را ندارد، نقد او را دیوانه می کند. این خودش ثابت نمی کند که حق جای دیگری است؟


نویسنده: دوستتدار حقانیت، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۹:۳۸ بامداد
بسيار عالي بود پورپيرار همه تلاشش را كرده است بنابراين بودن او ديگر هيچ دليلي ندارد.انشا ا... به مانند اجداد ايراندوستت هميشه موفق و پيروز باشي ضمناً در راه مباركي كه پيش گرفته اي فقط سعي كن كه به ذلالتهاي اشخاصي چون سهند پان ترك ( پان الاغ)و ديگر شاگردان اين توده اي كثيف و بي دين كه بشكل فحشهاي مركب و قافيه دار!!! بروز مي كند ، با نگاه عاقل اندر سفيه نظاره كرده و به آنها بخندي.
يقيين داشته باش كه راهي راكه پيش گرفته اي درستترين راههاست.

پاسخ: دوستدار حقیقت گرامی، نانشان را آجر خواهیم کرد. سکوت دیگر شایسته نیست. سپاس از تو. می نویسند، پاک می کنیم.




نویسنده: عقیق، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۹:۵۷ بامداد
آنقدر احمقید که گمان میکنید بازگرداندن وبلاگ استاد ممکن نیست. بابا نفهم ها حالا عصر ارتباطات است. با یک کلیک همه چیز درست میشود.

پاسخ:
و با یک کلیک هم پاک می شوند! جناب عقیق، با استادت باید قانون عصر ارتباطات را بیاموزی: دموکراسی و احترام به خوانندگان. و یا اینکه بجای آموختن آن، بهایش را پرداخت کنی: پاک شدن هرزنوشته ها. مانند امروز.



نویسنده: رحمانی، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۲ بامداد
با سلام خدمت همگی
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ
به یاد پوریم زدگان و رخداد پلید و ویرانگر پوریم و به امید شناخت کامل پوریم و مشرکان پوریم ساز
باید به استاد خستگی ناپذیر و ابرمرد تاریخ شرق میانه یعنی استاد پورپیرار هزاران آفرین گفت
چرا که شما را به چنان فلاکتی انداخته که به خاطر بی جوابی و ابلهی با بی شرمانه ترین روشها با او برخورد می کنید
ای پارس کنندگان باوفا
گیریم حرف شما درست آیا این نیمه ساخت بودن معبد سلیمان را توجیه می کند!!!!!!!!!!!!!!!!
از این درد لاعلاج خواهید مرد؟؟؟؟؟؟؟؟
وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا
در وعده کمک خدا به مومنان شکی نیست
با تشکر فراوان.

پاسخ:
جناب رحمانی. ببخش مرا، ولی شیوه نوشتارت مرا به یاد فرقه امام پرستان انداخت. آنانکه هر روز بجای خدا، امامان را ستایش می کنند. امیدوارم که اشتباه کرده باشم. سخنانی از قرآن کریم آوردی، سپاس. ولی نادانی و اصرار و یکدندگی پورپیرار هم درست آدم را به یاد حلقه های فلزی می اندازد که به گردن مشرکان آویخته شده، آنانکه فقط یک سوی را نظاره می کنند و سرشان توان چرخیدن برای دیدن دیگر زوایا را ندارد. پرسشی دارم جناب رحمانی، قرآن برای پرستش است، یا روش درست زندگانی‌ست که برای عرب صحرا نشین فرستاده شده؟

در ضمن نیمه ساخته بودن معبد سلیمان، یا ناتمام ماندن جاهایی در تخت جمشید، با بدبینی و عقده گشایی تفسیر نمی شوند. عقلی سالم، چشمانی پاک و روانی شسته از کینه توان بررسی این حقایق را دارند، که هیچکدامشان در پورپیرار وجود ندارد.

نویسنده: عقیق، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۳۱ بامداد
دوستان میتوانند برای ادامه نوشته های استاد بآدرس زیر رجوع کنند. بزودی در این آدرس تمام وبلاگ بازسازی خواهد شد.
www.naria5.blogfa.com


پاسخ:
جناب عقیق، سپاس از اینکه جای جدید را نشانمان دادی. یاوه گویی در هرجایی که باشد باید پاک شود.


نویسنده: بابك، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۴۵ بامداد
آقاي محترم
من الان 30 سالمه، يك عمر دروغهاي شما رو خوندم ولي هميشه ميدونستم اين دروغها با واقعيت سازگار نيست. حالا يه نفر پيدا شده راست ميگه آخه چتونه بابا؟؟؟ شما كه دم از دموكراسي و آزادي بيان ميزنين. واقعا با اين كاراتون بدبختي و بخت برگشتگي خودتان را مي رسانيد. همتون بريد به جهنممممممم...
اگه تونستي معني كورش داريوش و همين فاميلتو به من بگي پيش من جايزه داري... آفرين پسر خوب ببينم چيكار ميكني

پاسخ:
بابک گرامی. در کل تاریخ ایران هنوز یک نفر پیدا نشده همه واقعیت ها را بداند، شما چطور توانستی در این ۳۰ سال همه چیز را بفهمی؟ هر روز که می گذرد چیز جدیدی کشف می شود. در سی سال پیش هم بسیاری از نظریه های تاریخی پیرامون گذشته دور ایران گنگ و نامفهوم بود. یکی دونفر نشستند و نوشته های آنطرفی ها را ترجمه شکسته بسته کردند، تازه استاد پورپیرار، خروس وار، با غلطهای املایی که از این دوستان یافت تصورکرد تصویر تاریخ ایران همان است که این دوستان نوشته اند، پس دون کیشوت وار بجان آن نوشته ها افتاده و خود را رسولی روشنگر با سپاهی سفید پوش می بیند که با موسیقی عربی، پس از پیروزی بر آسیاب ها، شمشیر بر بالای سر گرفته و لنگان لنگان دور خود می چرخد.

ضمنا، سخن از دموکراسی میان نیاور، آن کسی که باید دموکراسی بیاموزد پورپیرار است، که حتا نظر دوستان صمیمی و سرسپرده خودش را هم در وبلاگ تایید نمی کند. باور نمی کنی بگو تا نمونه هایی از نظر و گله های دوستانش را برایت همینجا بیاورم. علاقمندی؟



نویسنده: مجتبی، یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۸:۱۷ بامداد
من میدونم چرا وبلاگ استاد هک بیفایده شد. چون که یک نفر با نام فضول از آنتن پرسیده بود:
جناب آنتی چرا روی آمار وبلاگت پسورد گذاشته ای ؟
ضمنا در صورت امکان عکسی هم از خودتان در وبلاگ نصب نمایید.
ممنون می شوم ترتیب اثر دهید.
یک نفر دیگه به نام عتیق به جای آنتن جواب داده بود:
آخه اگه عکسشو بذاره بلافاصله براش کامنتهای این جوری میاد:
آهای یعقوب. سر بابات وبلاگ هم که زدی؟ چرا پول منو نمیدی؟ میرم کنیسه پیش خاخام شکایت میکنم ها.
همین دو کامنت موجب شد به رگ کنیسه بربخوره و هکرهاشو بفرسته جلو. این طور نیست آقای یعقوب حق نظر اوهب؟ که اسم آنتن رو خودت گذوشتی؟

پاسخ:
مجتبی، سپاس از تو. من که نفهمیدم منظورت از "هک بیفایده" چیست. گمان کنم منظورت پاک کردن فحاشی نامه پورپیرار است که اگر همین است، فایده اش اینست که رهروان پورپیرار به خودشان می آیند و می بینند رسول ضعیفشان با آن ویندوز درب و داغانش، ابزار مناسبی برای گسترش فحاشی هاش ندارد. مجتبی، دوست عزیز. مذهب ترازوی سنجش انسان نیست. ماجرای یهود و عرب همانقدر برای من ارزش دارد، که دعوای روسیه و اوکراین. من کاسه داغتر از آش نیستم که بیهوده خود را عرب بپندارم و در این وضعیت، مثل تو و بسیاری از نفوس سرگشته در بحران هویت، ناگهان یکسوی دعوا را بچسبم و لبه پیکان را بسوی آن یکی نشانه بروم. صهیونیست حقه باز است؟ باشد. ما تا خودمان عددی نباشیم و آدم نشویم، بیهوده نباید سناریوی سرگشتگان دیوانه ای مانند پورپیرار را بازی کنیم. پورپیرار دیوانه است. دوست و دشمنش را نمی شناسد. عقده ای سرکوب شده است. به همین علت، و به هدف مبارزه با صهیونیست، من دنبال چنین افرادی راه نمی افتم. مبارزه با صهیونیست، آنگونه که سرگرمی شبانه روزی تو و دوستانت است، نباید با قیمت به استهزا گرفتن گذشته ایران و توهین به اقلیت یا اکثریت های ملی انجام شود، آنهم به روش کینه توزی بنام پورپیرار.

 
+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:0 |
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، برای آنهایی که ناصر پورپیرار را استاد خطاب می کنند:


بخشی از خاطرات نورالدین كیانوری:

ناصر بنا كننده، كه «پورپیرار» امضا میكرد، پس از اخراجش از حزب در سال ۱۳۵۸ به علت خوردن پول حزب و كلاهبرداری از شركایش در انتشارات «نیل» و بالاكشیدن حق التألیف آقای محمود اعتمادزاده (به آذین)، با نام مستعار «ناریا» به انتشار جزوه هایی علیه حزب و بدگویی به شخص من، كه دستور اخراج او را داده بودم، پرداخت. آشنایی من با بناكننده در آلمان صورت گرفت. او، حدود یك سال پیش از پیروزی انقلاب، به برلین غربی آمد و به یاد ندارم به وسیله چه فردی [؟!] تقاضای دیدار با ما را كرد. او در این دیدار ادعا كرد كه با هوشنگ تیزابی همكاری داشته و وسایل چاپی را كه هوشنگ با آن اولین جزوه های به سوی حزب را منتشر كرده در اختیار هوشنگ گذاشته است. خود او حروفچین چاپخانه بود و بعداً با شراكت دو نفر دیگر یك بنگاه انتشاراتی تأسیس كرده و با كلاهبرداری از همه ثروت قابل ملاحظهای اندوخته بود.

او در این دیدار ادعا كرد كه نقشهای برای ترور شاه دارد. او این نقشه را چنین شرح داد كه خیال دارد زمینی در جاده نیاوران ـ كه شاه معمولاً از آنجا با اتومبیل به كاخ ییلاقی اش میرود ـ خریداری كند و از آن زمین نقبی تا وسط خیابان حفر كند و در آنجا بمب نیرومندی كار بگذارد و هنگام عبور اتومبیل شاه از آن نقطه بمب را منفجر كند. او نظر مرا درباره این طرح خواست. اولین نتیجه گیری من درباره او این بود كه یا دیوانه است و یا پرووكاتور. غیر عملی بودن این طرح را توضیح دادم و گفتم كه به جای این نقشه های غیر عملی بهتر است كه با امكاناتش به تكثیر نشریات حزب در ایران بپردازد!

به این ترتیب، اولین دیدار و آشنایی ما به پایان رسید. پس از بازگشت به ایران و آغاز فعالیت حزب، [پس از پیروزی انقلاب اسلامی] بناكننده به دفتر حزب آمد و حاضر شد چاپ روزنامه مردم را در برابر پرداخت هزینه آن عهده دار شود. این كار به او محول شد. پس از چندی شعبه انتشارات حزب، كه مسئول آن محمد پورهرمزان بود، به من گزارش داد كه با تحقیق روشن شده كه صورت هزینه چاپ روزنامه و كتب، كه بناكننده ارائه میدهد، بسیار بیش از نرخ عادی است. به همین علت پورهرمزان خواست كه از دادن انتشارات حزب به او خودداری كنم. من موافقت كردم.

این تصمیم، بناكننده را سخت عصبانی كرد و من اطلاع یافتم كه او به اتاق پورهرمزان ـ در دفتر حزب ـ رفته و به شكل توهین آمیزی با او صحبت میكند. من از اتاق خود در طبقه بالا به اتاق پورهرمزان در طبقه پائین رفتم و شاهد برخورد اوباشانه او شدم. بلافاصله مأمورین انتظامات حزب را خواستم و گفتم كه او را از دفتر حزب بیرون كنند و دیگر راه ندهند. علیرغم این مسئله و علیرغم انتشار جزوات توسط او علیه حزب، آقای طبری به روابط «دوستانه» و «رفیقانه» خود با این فرد فاسد ادامه داد و با او مكاتباتی داشت كه بعداً توسط بناكننده مورد سوء استفاده قرار گرفت.

ناصر بناكننده پس از مدتی به علت ارتباط با مأمورین سیاسی بلغارستان توسط جمهوری اسلامی دستگیر و به زندان اوین فرستاده شد. او در دادگاه انقلاب ادعا كرده بود كه همیشه مخالف حزب بوده است! نمیدانم به چه مدت محكوم و كی آزاد شد.



+ نوشته شده توسط شاپور اردشیران در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 5:33 |